درد انتظار!!!
سلام ... لازم شد چند تا نکته رو بگم ... عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود
درازتر است. عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند، ولی برای اینکه به این سن برسد
باید تصمیم دشواری بگیرد.... زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوک
بلند و تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه
اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار میگردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در
پیش روی دارد: یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می
کشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید
به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ
می کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش ? عقاب باید صبر کند تا نوک
تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ? سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند. زمانی که
به جای چنگال های کنده شده? چنگال های تازه ای در آیند ? آن وقت عقابل شروع به کندن
همه پرهای قدیمی اش می کند.. سرانجام ? پس از 5 ماه عقاب پروازی
را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی می کند. چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟ بیشتر
وقت ها برای بقا ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم. گاهی وقتها باید از خاطرات
قدیمی، عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم. تنها زمانی که از سنگینی بارهای
گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم. حال شما در چه فکری
هستید؟ مژده عزیزم پیشاپیش تولد ۲۲ سالگیت مبارک ... سر رامو گرفتی چه بد کردی زمونه مرور زمان همه چیز رو بدتر کرد خدا و .... دوباره آهنگ از نو شروع شد .... چه گویم با عکس دیوار نشیند به هوای تو دل تا که باز آیی گل گم شده ام گریه نکن ای وا ...................ی چه آرام در خود شکستم م.ر عاشق این آیکون چي بگم؟ به نویسنده بگویید دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که از توی رویات هم میبینی تونستی اونو بغلش کنی و وقتی بیدار شدی هنوز حس می کنی که تا چند لحظه پیش واقعا کنارت بوده ... ای خدا ... باز خواب ديدم ... خواب يك آكواريوم كه توش يك ماهي مولي بود. اين ماهي يك بچه نمياره .... صدها بچه مياره ... اما تو خواب من يك بچه بدنيا آورد و سياه نبود ... در حاليكه من تو خواب فكر مي كردم مولي ها سياهند ... ديوووونه شدم رفت. خدايا اي كاش مي توانستم حرف بزنم و يكم سبك بشم .... اعصابم داغونه .... اگه میشد .... سلام ... دلم هوای یک دنیای دیگه داره ... من طاقتش رو نداشتم. اما وقتی دیدم اون به مرگ من رضایت داد... راضی شدم.... این آخرین متن غمگین از من توی این وبلاگه ... زیبا ترین چیز توی زندگیم حضور یک معلم بی نظیره ... که دست کمی از فرشته ها نداره ... ممکن است باور هم نکنی خدا چنین انسان هایی را هم آفریده ...
همونطور که قبلا گفتم ... اینجا خونه منه ... اتاق منه ...
من دلم می خواد مطالبی را که می خوانم و دوستشون دارم به دیوارهای اتاقم بچسبونم ... حتی مهمان هم واسم بیاد برشون نمیدارم ...
واسه همین غصه هام و هم همینجا میارم ...
پس از من توقع نداشته باشید که همه مطالب مال خودم باشند ... چه بسا هیچیک نباشند ...
بخوانید ... شاید هم جالب بود ... وگر نه به بزرگی خودتان ببخشید ![]()
یکی از آرزوهام این بود که تو آدرس اینجا را بدانی بدون اینکه خودم بدانم ...
دوست نداشتم خودم بدانم چون آنوقت اینجا هم سفید می ماند ...
یک دنیا حرف ... گفته و نگفته ...
ولی تا ابد سکوت.
اما فقط خودم می دانم که هنگام خواستنش چطور دلم لرزید ...
فقط یک بچه گربه خواسته بودم ...
یک گربه با 3 تا بچه اش که هنوز خیلی کوچک بودند ...
آمدند اما بردشان ....
امروز صبح دوباره آمدند ...
آن روز اسم گربه طللایی رنگ را میشکا گذاشتیم من و مهسا.
وگرنه سکوت من
در آسمان ها نمی گنجد
این اندوه را
چگونه می توانم به دیگران بفهمانم
که قلبم کوچک است
برای عشق
و مغزم در سرم نمی گنجد
آه!شقیقه هایم
فهمیدم،دیگر فهمیدم
نمی توانم این موضوع را
به دیگران بفهمانم.
اینجا خونه ی خودمه ... خونه ی دلم ... واسه همینه وقتی حالم بده میام پیشش ... اینم از بی معرفتیمه
من اصلا بلد نیستم بنویسم .... انقدر که دست از نوشتن خاطراتم برداشتم و صدامو ظبط می کنم...
کلمات قبل از اینکه مجال آمدن روی کاغذ رو پیدا کنند از ذهنم فرار می کنند ...
امشب برای اولین بار آهنگ مورد علاقم رو که روی بلاگم گذاشته بودم تونستم کامل بشنوم .... نه یکبار نه دوبار ... بارها و بارها ....
غرورم رو شکستی چه بی رحمی
ببین کاسه صبرم چه لبریزه ...
تو غربت خونه کردن به خدا سخته ...
تو نیمه راه زندگی
دل من پر خونه ...
بود .... اما من دوست نداشتم ...
نه اينكه دل من خون نيست ...
نه اينكه به سادگي گذشتم و يا بدتر .... نديده گرفتم ....
نه نه نه
دیدم که لبه ی یک پرتگاه ایستادم پاهام چنان بی حس شدن و چنان ترسیدم که به نرده ی کنار پرتگاه آویزون شدم ... ولی هوا خیلی روشن بود و خورشید تابش خیلی زیبایی داشت ....
این خواب یعنی چی؟
کی میدونه؟
اي كاش ميشد با حرف زدن سبك شد ...
امشب او پرسيد و من گريه كردم ...
باز خوب شد كه صدايم را نشنيد ...
خوب شد كه اينترنت آبرويم را حفظ كرد .
دستم به کار نمیره ... یکی دم از انصاف و احترام و فهم و عدل و ... میزنه که خودش هیچ کدوم رو رعایت نمیکنه ...
ای کاش مجبور نبودم باهاش زندگی کنم
میدونی؟ دیدگاهش اینه که همه باید توی یک چارچوب خاص رفتار کنند اما نوبت به خودش که میرسه قانون شکنی میکنه و اگرم تذکر بدی به سخره میگردت....
همیشه بی احترامی میکنه به دیگران اگه خیلی ازشون خوشش نیاد
همیشه به کسانی که به تو نزدیکن و خیلی نزدیک بی احترامی میکنه ... تا جاییکه آبروتو میبره ...
گاهی دلم می خواد وقتی پیشمونه از خونه پرتش کنم بیرون انقدر که کارش و حرفش و رفتارش بده ...
آخه اگر یه کوچولو اعتراض کنی ... چند برابر بدترش میکنه ... وای خدا داغونم ...
ای کاش میشد ...
باید بیای خانوم و ببینی ...
خدا رو شکر ...
به قول شهریار " اصلا تو کجا؟"
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
ترا از بين گلهايي که در تنهايي ام روييده با حسرت جدا کردم ...
و تو در پاسخ آبي ترين موج تنهايي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي !
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم ...
همين بود آخرين حرفت ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ...
حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم ...
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟
شايد خطا کردم ... و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي !
نمي دانم کجا ؟ تا کي ؟ براي چه ؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد بر من همان باران شبانهء عاشقانه !
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد !
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود .....
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ...
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد !
کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد ...
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد ...
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد ...
نفسم بالا نمیاد ...
خدایا منکه گفته بودم این بار میمیرم!!!؟؟؟
میدونم ...
کسی گناهی نداره
خیلی وقته که دلم له شده پریشان جان ...
می خواهم هیچ کجا نباشم ...
حرف از بی محبتی و بی معرفتی که میشه ...
دلم ریش میشه
آروم و بی سر و صدا ...
بدون نامردی
بدون ریا
بدون دو ریی و دو رنگی
:(
سنگدل نیستم اما اشتباه کردم. از اول هم اشتباه کردم. به خودش هم گفتم این بار از بین میرم ... گفت من اینجوری نیستم. حتی ...
بدتر بود خدا . بدتر
جرا دیگران بیان و غصه هام و بدونن ؟ اصلا فراموش می کنیم ... همه با هم ...
اگه می تونستم همه گلهای دنیارو شنبه بهش هدیه می کردم ...
هنوز آدم های خوب و دوست داشتنی پیدا میشن. من یکیشو دارم . با دنیا عوض نمی کنم ...
از شهریور سال گذشته تا همین الان انقدر سختی کشیدم که ... (دلیل بودنم رو ..)
مرسی از تو که بودی ... چون نبودن او به آتش کشیدم ...
زندگیم را ماه ها تباه کردم و امروز می فهمم .
آنها خواسته می آیند و خواسته میروند. از تو می خواهند همان باشی که می خواهند و به قیمت نابودیت هم که شده می روند.
انقدر حالم بده که حتی حوصله نوشتن هم ندارم
خدایا خیلی دوست دارم ... که الان دوست داشتنی ترین ها رو کنارم دارم ... اگر چه دلم بدجور از دیگران شکسته ...
هنوز یکی جلوی نفس کشیدنمو می گیره
هنوز چشمام پر از اشکن همیشه
هنوز نمی تونم باور کنم ...
یا جای توست یا جای او
چرا گریه هایش را از یاد نمی برم؟
چرا نگاه هایش را نمی توانم فراموش کنم؟
دل همان ها خیلی بزرگ است
به تو می گویند صبر کن!


