تبليغاتX
درد انتظار!!!

درد انتظار!!!

سلام ... لازم شد چند تا نکته رو بگم ...
همونطور که قبلا گفتم  ... اینجا خونه منه ... اتاق منه ...
من دلم می خواد مطالبی را که می خوانم و دوستشون دارم به دیوارهای اتاقم بچسبونم ... حتی مهمان هم واسم بیاد برشون نمیدارم ...
واسه همین غصه هام و هم همینجا میارم ...
پس از من توقع نداشته باشید که همه مطالب مال خودم باشند ... چه بسا هیچیک نباشند ...
بخوانید ... شاید هم جالب بود ... وگر نه به بزرگی خودتان ببخشید

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط ندا | |
عمر عقاب و زندگی

 

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است. عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند، ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد....

زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد: چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار میگردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد: یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.

برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش ? عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ? سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده? چنگال های تازه ای در آیند ? آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند..

سرانجام ? پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟ بیشتر وقت ها برای بقا ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم. گاهی وقتها باید از خاطرات قدیمی، عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم. تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.


حال شما در چه فکری هستید؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط ندا | |
هدف از ظهور يك واقعه تازه، مدتها پس از وقوع آن مشخص مي شود.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط ندا | |
معمولا يك روانشناس اداره پليس، با تمام ادعاها و الزامات شغلي، حرف زيادي با آدم ربايان ندارد. اين نكته مهمي است . با اين وجود او به زمان نياز دارد و از اين رو گفتگويي را شروع مي كند و اغلب اوقات همين گفتگو به ارتباطي متقابل مي انجامد و زمانيكه شرايط عادي شد و آم ربايان متوجه شدند كه تحت محاصره افراد قويتر از خود هستند، آن وقت اين آدم ربايان هستند كه به زمان احتياج پيدا مي كنند...
نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط ندا | |
اومدم اینجا که از الان بهت بگم تولدت مبارک ...
یکی از آرزوهام این بود که تو آدرس اینجا را بدانی بدون اینکه خودم بدانم ...
دوست نداشتم خودم بدانم چون آنوقت اینجا هم سفید می ماند ...

مژده عزیزم پیشاپیش تولد ۲۲ سالگیت مبارک ...
یک دنیا حرف ... گفته و نگفته ...
ولی تا ابد سکوت.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط ندا | |
حضور تو فقط جای خالی او را به رخم می کشد...
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط ندا | |
انسان تنها موجود زنده جهان است که از خرد و هوشیاری عالمگیری برخوردار است و دقیقا به همین دلیل حفظ و نگهداری محیط زیست بر روی این کره خاکی نه تنها یک وظیفه زمینی بلکه یک وظیفه کیهانی است.


نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط ندا | |
THE LESS YOU KNOW , THE MORE YOU BELIEVE
نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط ندا |
آرزوهای کوچکم خیلی زود برآورده می شوند ...
اما فقط خودم می دانم که هنگام خواستنش چطور دلم لرزید ...

فقط یک بچه گربه خواسته بودم ...
یک گربه با 3 تا بچه اش که هنوز خیلی کوچک بودند ...
آمدند اما بردشان ....

امروز صبح دوباره آمدند ...
آن روز اسم گربه طللایی رنگ را میشکا گذاشتیم من و مهسا.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط ندا | |
داغ کردم امشب ...
ساکت ....
نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط ندا | |
از فرط خشم حرف نمی زنم
وگرنه سکوت من
در آسمان ها نمی گنجد
این اندوه را
چگونه می توانم به دیگران بفهمانم
که قلبم کوچک است
        برای عشق
و مغزم در سرم نمی گنجد
آه!شقیقه هایم
سرم از درد می ترکد
فهمیدم،دیگر فهمیدم
نمی توانم این موضوع را
به دیگران بفهمانم.
نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط ندا | |
اینجا وبلاگ منه.
اینجا خونه ی خودمه ... خونه ی دلم ... واسه همینه وقتی حالم بده میام پیشش ... اینم از بی معرفتیمه
من اصلا بلد نیستم بنویسم .... انقدر که دست از نوشتن خاطراتم برداشتم و صدامو ظبط می کنم...
کلمات قبل از اینکه مجال آمدن روی کاغذ رو پیدا کنند از ذهنم فرار می کنند ...

امشب برای اولین بار آهنگ مورد علاقم رو که روی بلاگم گذاشته بودم تونستم کامل بشنوم .... نه یکبار نه دوبار ... بارها و بارها ....

سر رامو گرفتی چه بد کردی زمونه
غرورم رو شکستی چه بی رحمی

ببین کاسه صبرم چه لبریزه ...
تو غربت خونه کردن به خدا سخته ...

مرور زمان همه چیز رو بدتر کرد خدا

و .... دوباره آهنگ از نو شروع شد ....

تو نیمه راه زندگی
دل من پر خونه ...

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط ندا | |
این دلتنگی فقط شبها بود که اشک می شد و می چکید ... ظاهرا از امروز روز و شبم دلتنگی خواهد بود ... امروزم که فقط آرام بخش بود و اشک و خواب ... کابوس هایی که آرزو می کردم خوابم نبرد ... م... ، م... ، م... هیچی ... فقط می خواستم صدایت کنم ... باور نمی کنم ... نه این دلتنگی را ... نه آن بی رحمی را ... م... ، م...، م... مراقب خودت باش لا اقل
نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط ندا | |
گریه نکن دل بیتاب ا زبی خبری     شکوه نکن تن رنجور از دربدری

چه گویم با عکس دیوار    نشیند به هوای تو دل

تا که باز آیی گل گم شده ام

گریه نکن

ای وا ...................ی

چه آرام در خود شکستم

م.ر  عاشق این آیکون    بود .... اما من دوست نداشتم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط ندا | |
چرا سكوت؟ نچ‌...
نه اينكه دل من خون نيست ...
نه اينكه به سادگي گذشتم و يا بدتر .... نديده گرفتم ....
نه      نه      نه

چي بگم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط ندا | |
دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه میخوای اونو  از رویات بیرون بكشی و توی دنیای واقعی بغلش كنی.

به نویسنده بگویید دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که از توی رویات هم میبینی تونستی اونو بغلش کنی و وقتی بیدار شدی هنوز حس می کنی که تا چند لحظه پیش واقعا کنارت بوده ...

ای خدا ...  

 

باز خواب ديدم ... خواب يك آكواريوم كه توش يك ماهي مولي بود. اين ماهي يك بچه نمياره .... صدها بچه مياره ... اما تو خواب من يك بچه بدنيا آورد و سياه نبود ... در حاليكه من تو خواب فكر مي كردم مولي ها سياهند ...

ديوووونه شدم رفت.

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط ندا | |
یه خواب خیلی عجیب دیدم ...
دیدم که لبه ی یک پرتگاه ایستادم پاهام چنان بی حس شدن و چنان ترسیدم که به نرده ی کنار پرتگاه آویزون شدم ... ولی هوا خیلی روشن بود و خورشید تابش خیلی زیبایی داشت ....
این خواب یعنی چی؟
کی میدونه؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط ندا | |
امشب تصادفا هر دو آنلاين شديم ...

خدايا اي كاش مي توانستم حرف بزنم و يكم سبك بشم ....
اي كاش ميشد با حرف زدن سبك شد ...

امشب او پرسيد و من گريه كردم ...
باز خوب شد كه صدايم را نشنيد ...
خوب شد كه اينترنت آبرويم را حفظ كرد .

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط ندا | |
چقدر این زندگی و آدماش عجیبن ... دوباره گرفتار سردرگمی شدم ... دوباره ...
دستم به کار نمیره ...

یکی دم از انصاف و احترام و فهم و عدل و ... میزنه که خودش هیچ کدوم رو رعایت نمیکنه ...
ای کاش مجبور نبودم باهاش زندگی کنم
میدونی؟ دیدگاهش اینه که همه باید توی یک چارچوب خاص رفتار کنند اما نوبت به خودش که میرسه قانون شکنی میکنه و اگرم تذکر بدی به سخره میگردت....
همیشه بی احترامی میکنه به دیگران اگه خیلی ازشون خوشش نیاد
همیشه به کسانی که به تو نزدیکن و خیلی نزدیک بی احترامی میکنه ... تا جاییکه آبروتو میبره ...

اعصابم داغونه .... اگه میشد ....

گاهی دلم می خواد وقتی پیشمونه از خونه پرتش کنم بیرون انقدر که کارش و حرفش و رفتارش بده ...
آخه اگر یه کوچولو اعتراض کنی ... چند برابر بدترش میکنه ... وای خدا داغونم ...

ای کاش میشد ...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط ندا |
خیلی به خودش زحمت داده رفته یه دمپایی دوزاری صورتی خریده با یه تاپ صورتی و یه اسپری نیوا ...
باید بیای خانوم و ببینی ...
خدا رو شکر ...
به قول شهریار " اصلا تو کجا؟"

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط ندا | |
امروز نرفتم تا یادم بمونه که کی هستی ...
نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط ندا | |
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجهء گلهاي نيلوفر صدا کردم ...
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
ترا از بين گلهايي که در تنهايي ام روييده با حسرت جدا کردم ...
و تو در پاسخ آبي ترين موج تنهايي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي !
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم ...
همين بود آخرين حرفت ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ...
حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم ...
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟
شايد خطا کردم ... و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي !
نمي دانم کجا ؟ تا کي ؟ براي چه ؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد بر من همان باران شبانهء عاشقانه !
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد !
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود .....
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ...
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد !
کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد ...
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد ...
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد ...
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط ندا | |
صدای محسن چاووشی میاد ...
نفسم بالا نمیاد ...
خدایا منکه گفته بودم این بار میمیرم!!!؟؟؟
میدونم ...
کسی گناهی نداره

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط ندا | |
                                         انگار آدم وقتی نوشتنش می گیرد که غم دارد ...

سلام ...
خیلی وقته که دلم له شده پریشان جان ...
می خواهم هیچ کجا نباشم ...
حرف از بی محبتی و بی معرفتی که میشه ... 

                                                    دلم ریش میشه

دلم هوای یک دنیای دیگه داره ...
آروم و بی سر و صدا ...
بدون نامردی
بدون ریا
بدون دو ریی و دو رنگی

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط ندا | |
سلام دوستان ... کسی هست که لطف کنه و دعوت نامه بالاترین برای من بفرسته؟
:(

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط ندا | |
امروز رفته بودم وبلاگ یکتا ... چشمانم باز موند وقتی پریشان رو اونجا دیدم. این شد که به یاد خودم افتادم. دارم سعی می کنم با این حس کنار بیام و یک مرگ رو قبول کنم. خانوم خوشگل بهم گفت ندا فکر کن مرده ... میدونم دوستش داری اما اگه مرده باشه هیچ کاری از دستت بر نمیاد...

من طاقتش رو نداشتم. اما وقتی دیدم اون به مرگ من رضایت داد... راضی شدم....
سنگدل نیستم اما اشتباه کردم. از اول هم اشتباه کردم. به خودش هم گفتم این بار از بین میرم ... گفت من اینجوری نیستم. حتی ...

بدتر بود خدا . بدتر

این آخرین متن غمگین از من توی این وبلاگه ...
جرا دیگران بیان و غصه هام و بدونن ؟ اصلا فراموش می کنیم ... همه با هم ...

زیبا ترین چیز توی زندگیم حضور یک معلم بی نظیره ... که دست کمی از فرشته ها نداره ...
اگه می تونستم همه گلهای دنیارو شنبه بهش هدیه می کردم ...

هنوز آدم های خوب و دوست داشتنی پیدا میشن. من یکیشو دارم . با دنیا عوض نمی کنم ...

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ندا | |
سلام ... سال نو مبارک
از شهریور سال گذشته تا همین الان انقدر سختی کشیدم که ... (دلیل بودنم رو ..)
مرسی از تو که بودی ... چون نبودن او به آتش کشیدم ...
زندگیم را ماه ها تباه کردم و امروز می فهمم .

آنها خواسته می آیند و خواسته میروند. از تو می خواهند همان باشی که می خواهند و به قیمت نابودیت هم که شده می روند.

ممکن است باور هم نکنی خدا چنین انسان هایی را هم آفریده ...
انقدر حالم بده که حتی حوصله نوشتن هم ندارم

خدایا خیلی دوست دارم ... که الان دوست داشتنی ترین ها رو کنارم دارم ... اگر چه دلم بدجور از دیگران شکسته ...

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط ندا | |
هنوز قلبم زبر همون فشار میزنه
هنوز یکی جلوی نفس کشیدنمو می گیره
هنوز چشمام پر از اشکن همیشه
هنوز نمی تونم باور کنم ...

 

نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط ندا | |
دل بعضی ها خیلی کوچیکه
یا جای توست یا جای او

چرا گریه هایش را از یاد نمی برم؟
چرا نگاه هایش را نمی توانم فراموش کنم؟

دل همان ها خیلی بزرگ است
به تو می گویند صبر کن!


نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط ندا | |
دل بعضی ها خیلی کوچیکه
یا جای توست یا جای او

چرا گریه هایش را از یاد نمی برم؟
چرا نگاه هایش را نمی توانم فراموش کنم؟

دل همان ها خیلی بزرگ است
به تو می گویند صبر کن!


نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط ندا | |
http://kamtahammol.blogfa.com/